چشمهایش!

کلاب جوان

چند ماهی می شد که به محله جدید آمده بودند. دیگر کلافه اش کرده بود. هر وقت پنجره آشپزخانه را باز می‌کرد تا هوایی بخورد، می ‌آمد و از پشت میله های آهنی پنجره، یواشکی نگاهش می کرد.

هوا گرم بود و آشپزخانه دم کرده بود. به ناچار پنجره را باز کرد و یک لیوان برداشت تا گلدان های کوچکی را که لبه پنجره گذاشته بود، آب بدهد که دوباره همان چشم ها نگاهش می کرد. گفت: «وایسا ببینم، کارت دارم.»

پسرک پا به فرار گذاشت. با سرعت روسریش را برداشت و دنبال پسر دوید. پسر جثه کوچکی داشت و با سرعت فرار می‌کرد. همچنین دنبالش می‌دردید. «گیرت می ‌اندازم وروجک.»

پسر درون کوچه ای پیچید. او هم وارد کوچه شد. کوچه بن بست بود و از پسر خبری نبود. «نمیشه که پرواز کرده باشه، توی یکی از همین خانه هاس. آها فهمیدم.»

از کوچه بیرون رفت پشت مهر چراغ برق مخفی شد. لحظه‌ ای بعد، در یکی از خانه ها باز شد. پسر اول سرک کشید، خیالش که راحت شد، کسی دنبالش نیست، از خانه بیرون آمد. او هم، به سرعت خودش را به او رساند و گوشش را گرفت. «گیرت انداختم.»

پسر التماس می‌کرد: «ببخشید دیگه تکرار نمیشه، قول میدم.»

– نه باید مادرت بفهمه تو چه کار می کنی.

در همین موقع از همان خانه دختری جوان بیرون آمد. آن قدر جوان که معلوم بود مادرش نیست.

– خواهرشی؟

 دختر جوان همان طور به زن نگاه می کرد، نگاهی نه غریبانه، نه آشنا.

– با تو هستم، خواهرشی؟ می دونی چند وقته آسایش من رو گرفته؟

دختر جوان نزدیک آمد. خیال می ‌کرد الان یک سیلی روانه گوش پسر می کند. یا لااقل سرش داد و فریاد راه می اندازد. دختر در حالی که موهای برادرش را نوازش می کرد با بغض و صدایی گرفته گفت: «چشمای شما خیلی شبیه چشمای مادرمونه.»

نویسنده : نرگس باقری / منبع : مجله جوان