ماجرای مردی که همسر دومش را نزدیک دادگاه خانواده به قتل رساند.

کلاب سرنخ

بررسی روند پرونده مجرمان از منظر روان شناسی، روان پزشکی و حقوقی

شک روزبه را قاتل کرد

فیلمی از یک قتل نزدیک یکی از دادسراها در شبکه های اجتماعی منتشر شد. مردی در آن فیلم چاقویی در دست دارد. رقص جنون آمیز چاقو تن زنی را زخمی کرده و جسد بی جان زن در خیابان همه را متحیر کرده است. جرئت دخالت از همه گرفته شده است. مرد با چاقویی در دست فریاد می زند: «دوستت داشتم نازی… می فهمی؟ دوستت داشتم ولی نازی خودت مجبورم کردی.» می گوید: «زنگ بزن… شماره مادر را بگیرید. مادر با یک بچه نزدیک دادگاه ایستاده به او خبر دهید!» مردی که همسرش را در ملأ عام به قتل رسانده با چاقوی خونین خود، دیوانه وار این سو و آ« سو می رود. قصه این مرد عاشق چیست؟ قصه اش قصه عشق یک طرفه است یا عشقی بیمار گونه به یک زن؟

ماجرای زندگی اول

خانواده مرد (روزبه) می دانند که او مشکل روانی دارد. با این حال دختری به نام سوسن را برایش خواستگاری می کنند و وصلت سر می گیرد اما عمر این وصلت آن قدر نیست که ثمره اش (فرزند روزبه و سوسن) از آ« لذت ببرد.

روزبه با سوسن ازدواج می کند. هنوز چند صباحی از زندگی مشترک نگذشته که شک های جنون آمیز روزبه شروع می شود. آرزوهایی که رخت سپید عروس بر تن سوسن کرده حالا به سیاهی می گراید. طعم تلخ جنجال و دعوای عجیب که کام تمام روزها را پر کرده است. ارابه شک آن قدر در خانه زوج جوان جولان می دهد که مهر سیاهی به پیشانی زندگی مشترکشان می کوبد. سوسن از این حجم اتهام، رنجور و خسته شده است. او همیشه در مظان اتهام و مقصر است. خودش هم نمی داند که واقعا تمام تقصیرها بر شانه اوست یا گوشه ای از تقصیرها به دلیل رفتارهای روزبه است. قدرت تصمیم گیری، زندگی و حتی صحبت کردن با دوستان از سوسن گرفته شده است اما جمله ای بارقه های امید را دوباره به زندگی اش هدیه می دهد. «اگر پای یک بچه در زندگی تان باز شود، همه این پلیدی ها بار سفر می بندد و جای خود را به عشق ابدی می دهند.»

سوسن به امید زندگی بهتر، حامله می شود. وجود دیگری در وجودش شکل می گیرد و هر روز بزرگ تر می شود اما انگار نسخه را اشتباه برایش پیچیده اند. پیکر شک با فرزند سوسن هر روز بزرگ و بزرگ تر می شد. تا جایی که سوسن تصمیم به جدایی می گیرد. پس از دو سال دختری زیبارو وارد زندگی سوسن و روزبه می شود. این دختر می شود «نفس» زندگی روزبه اما «نفس» زندگی مشترک را از سوسن می گیرد. سوسن هیچ گاه دخترش را نمی بیند. چرا که مادر پس از به دنیا آمدن نفس از بیمارستان می رود و هرگز دختر خود را نمی بیند. بیمارستان آخر راه زندگی مشترک روزبه و سوسن می شود.

روزهای رویایی پدر و دختر

روزبه پس از سوسن در بیمارستان روان پزشکی بستری می شود و دانه های تسبیح روزهای زندگی «نفس» کنار مادربزرگ خود (مادر روزبه) یکی پس از دیگری روی هم می افتاد. آن زمان که نفس شش سالگی را تجربه می کند، پدر (روزبه) هم می تواند بعضی روزها را کنار دخترش بگذراند. روزهایی که زیبایی خود را داشت و خاطرات خوشی را در ذهن نفس به جا گذاشت. سفر، تفریح، خرید و بازی با پدر زندگی «نفس» را جذاب می کند اما این جذابیت طولانی نمی شود. چرا که روزبه در بیمارستان روان پزشکی با زن دیگری به نام نازی آشنا می شود.

طلاق بی طلاق

نازی روزهای آخر زندگی مشترک را با امید آزادی از بند اسارت شک های روزبه طی می کند. او شکایتش را تقدیم دادگاه خانواده کرده تا به خیال خود از مشکلات این زندگی چند ماهه رهایی یابد. روزبه اما مشکلات را عادی می داند. او نازی را دیوانه وار دوست دارد و همین عشق جنون آنی را به ذهن روزبه هدیه می کند. هدیه ای شوم که آخرین سکانس زندگی نازی را جلوی دوربین عابران پیاده نزدیک دادگاه خانواده می برد.

روزبه نزدیک دادگاه خانواده نازی را می بیند و او را با ضربات چاقو از پا در می آورد تا مبادا مجبور شود عشقش را در آینده نبیند. لحظه ای که او نازی را مجروح کرده و با دوربین تلفن همراه عابران ثبت می شود. او چاقو به دست از عابران می خواهد به پیرزنی (مادر روزبه) که نزدیک دادگاه نشسته خبر دهند.

مادر روزبه همراه «نفس» جلوی در دادگاه خانواده منتظر است. او برای جدایی دوباره پسرش انتظاری بی پایان را تجربه می کند. «نفس» کنار مادربزرگ نشسته و دنیای کودکانه اش، رفتارهای پدر را هضم نمی کند. مردی می آید و پیر زن را صدا می کند و از او می خواهد که سراغ پسرش برود. «نفس» کنار مادربزرگ به سمت روزبه می روند و به یکباره تمام خاطرات رویایی دخترک زیر پای بیماری پدر له می شود. او پدرش را در حالی می بیند که چاقوی خونی به دست دارد و جسد بی جان نازی کنارش افتاده است. مادر بزرگ به سرعت جلوی چشمانش را می گیرد اما او لحظه جنون پدر را می بیند.

روزبه آ« قدر از خود بی خود شده که نگاه دخترش را به چاقو، صحنه جرم و فریادهایش نمی بیند. روزبه دوباره به محکمه احضار می شود اما این بار در جایگاه یک قاتل رو به روی قاضی می ایستد نه یک مرد شکاک.

آغاز زندگی دوم روزبه

نازی، بیمار دیگر بیمارستان روان پزشکی به امید روزهای بهتر و سالم روزگار بستری را می گذراند. عشقی بین روزبه و نازی شکل می گیرد، عشقی بیمار گونه. عشق روزبه هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود و نازی و روزبه را پای سفره عقد می نشاند اما بعد از گذشت چند ماه باز هم سر و کله مشکلات گذشته در زندگی مشترک روزبه پیدا می شود و شک روی زندگی روزبه و نازی سایه افکند. شاید سوسن (همسر اول روزبه) می توانست با این شک کج دار مریز سر کند اما نازی با توجه به بیماری که داشت نمی تواند این موانع را به سلامت پشت سر بگذارد و دعواهای زناشویی آن قدر زندگی روزبه و نازی را شور می کند که کام نازی تلخ شده و به فکر جدایی می افتد.

نویسنده : پریسا هاشمی / منبع : مجله سرنخ