شکاف

کلاب تندرستی

خواندیم که مهیار نگران از وضعیت معاشش مدام در پی کسب در آمد، برای نوشتن بیشتر و بیشتر تلاش می کرد اما احساسش این بود که آن طور که باید مورد توجه همسرش نیست و تمام تمرکز شیوا بر رابطه اش با پسرشان مهرشاد است. اضطراب امرار معاش و احساس تنهایی و درک نشدن از طرف همسر، مهیار را بیش از پیش از خانواده دور کرد، آن قدر که با تمام عشقی که به فرزندش داشت زمان زیادی را با او نمی گذراند. از طرفی شیواهم که بیشتر اوقات شوهرش را مشغول کار میدید روز به روز به پسرش وابسته تر میشد. تا این که یک روز صبح دانست که برای دومین بار باردار است و….

وقتی شیوا خبر بارداری اش را به مهیار داد انگار او را به برق وصل کرده بودند. اثر خبر مثل جریان شوک آور برق در رگ هایش دوید و به شکل فریادی بی اختیار از دهانش جهيد: نه»

و چند ثانیه بعد که بر حیرتش غلبه کرد، گفت: شیوا ما در حال حاضر نمی تونیم از پس مخارج یه بچه ی دیگه بربیاییم. تو میبینی که شب و روز کار می کنم و بازم نتونستم چیزی پس انداز کنم.»

– تو رو خدا مهیار، مگه خرج به بچه ی کوچولو چقدره؟

– فقط مخارجش نیست که من هنوز نتونستم روی پای خودم بایستم، نمی تونم مسئولیت بیشتری به گردن بگیرم.

 شیوا شانه بالا انداخت و گفت: «به هر حال من باردارم.»

مهیار ساکت شد، فکر کرد شاید باید تلاش برای نوشتن را کنار می گذاشت و پیش پدرش می رفت و درخواست می کرد در شرکتش کاری به او بدهد. اگر قبل از آشنایی با شیوا نویسنده ی صاحب نامی شده بود چقدر همه چیز فرق می کرد اما حالا مدام تلاش می کند و چیزی عایدش نمی شود جز این که اعتماد به نفسش بیش از پیش فرسوده می شود و حالا هم که با آمدن بچه ی دوم دیگر وقتی برای نوشتن داستان نمی ماند. انگار همه دست به یکی کرده اند تا او را از رسیدن به اهدافش دور نگه دارند.

شیوا که انگار می دانست توی سر شوهرش چه می گذرد دست انداخت دور گردن او و گفت:«قیافه ات رو این جوری نکن، این بهترین خبریه که میتونستم بهت بدم.»

 و مهیار با درماندگی اندیشید که شیوا راست می گوید لذت اولین لحظه ای که مهرشاد را در آغوش گرفت با هیچ خوشی دیگری در جهان قابل قیاس نبود.

 نه ماه بعد در شبی بارانی مهرداد در بیمارستانی کوچک در جوار روستایی که در آن سکونت داشتند -به دنیا آمد. برقی درخشید و لحظه ای همه جا روشن شد. مهیار که از پنجره ی سالن انتظار پخش زایمان به حیاط بیمارستان خیره شده بود با خودش فکر کرد که شاید این هم از خوش اقبالی اش باشد. هر دو بچه اش در هوای بارانی به دنیا آمده بودند. البته این بار او پای حرف خودش ماند و یک هفته قبل از زایمان با اصرار شیوا را به منزل دایی اش برد تا در شهر زیر نظر دکتر باشد .

مهیار و شهاب و شهلا در سالن منتظر بودند که پرستار آمد و گفت: «آقای ولی نیا بچه تون پسره.»

 وقتی مهیار داخل اتاق شد شیوا خیس از عرق، با چشمان درخشان و گونه های گرگرفته از شادی و درد گفت: «فوق العاده نیست؟» و نوزاد را – که پیچیده در پتو دست و پا میزد. نشانش داد.

 – البته که فوق العاده است عزیزم، اما بذار یه چیزی رو بهت بگم. این یکی تا اطلاع ثانوی باید آخرین بچه مون باشه. ما دیگه توانمون نمیرسه بچه های بیشتری داشته باشیم .

با آمدن فرزند دوم، مهیار بیش از پیش به عنوان نان آور خانواده احساس مسئولیت می کرد، بسیار می نوشت و همچنان احساس بی عرضگی و بی کارگی داشت. انگار در این میان چیزی درست پیش نمی رفت. بخشی از مقالاتی که مینوشت برگردانده می شد، مهیار به این موضوع بی توجه بود که وقتی مدام سفارشی می نویسد، حاصلش نوشته هایی مکانیکی و کم ارزش است که هیچ مجله ای مایل به انتشارش نیست کار بسیار و کم حاصل روز به روز مهیار را عصبی تر و خسته تر می کرد و بیشتر در خودش فرو میرفت و از آن جا که با همسرش گفت وگو نمی کرد تا راه حلی پیدا کنند، دم به دم دچار حمله های عصبی میشد و رابطه اش هر روز با شیوا خراب تر می شد. گویا اتفاقات بد برای مهیار تمامی نداشت. با وجود این که بسیار مراقب بودند تا باز صاحب فرزندی جدید نشوند، دوسال بعد از تولد مهرداد، شیوا دوباره باردار شد. مهیار از خشم داشت دیوانه می شد اما بعد از گذشت چند ماه وقتی دید چاره ای ندارد، تسلیم سرنوشت شد. پسر سوم به شکل عجیبی چهره و خلق و خوی پدر را داشت. نامش ماهان را گذاشتند. با آمدن ماهان وجود مهیار سرشار از عشق به خانواده شد. در خانه راه میرفت و مدام به شيوامی گفت: «این بچه فوق العاده است.» شیوا می خندید و در حالی که صدایش از حیرت میلرزید می گفت: «تو داری اینو میگی؟»

فرزند سوم آن قدر شیرین بود که در دل شهاب هم جایی مخصوص باز کرده بود. تقریبا هر روز عصر شهاب با بسته های خوردنی و اسباب بازی برای دیدن ماهان نزد شیواو مهیار می آمد. شهاب به دلیل بیماری قلبی نمی توانست صاحب بچه ای بشود از ازدواج و تشکیل خانواده صرف نظر کرده بود و تمام تمرکزش پر پیشبرد اهداف شرکتی بود که تاسیس کرده بود. شاید از خوش اقبالی ماهان بود که شهاب که در آرزوی پدر شدن میسوخت این طور مورد توجه اش قرار گرفته و مصمم شده بود هر چه از دستش بر می آید برای این پسرک بکند.

 اگرچه مهیار قدم نورسیده را با شوق پذیرفته بود اما وسواسش برای تامین مخارج خانواده بیش از گذشته بود. شبهای پی درپی تا حوالی صبح مشغول نوشتن میشد. باید پاسخگوی مخارج خانواده ی پنج نفریشان می بود. بسیار کار می کرد و بسیار صرفه جویی می کردند اما باز مخارجشان زیاد به نظر میرسید. بدتر از همه این بود که شیوا اصلا از آشفتگی مهیار سر در نمی آورد و مدام می گفت ما سرمایه ی کوچک خودمان را داریم. اما حقیقت این بود که سرمایه ی اندکشان به مرور داشت که می کشید. لازم نبود دکترای علم اقتصاد باشی تا بدانی اگر مخارجت بیش از درآمد باشد در نهایت چیزی باقی نخواهد ماند. از طرفی وقتی مهیار می دید که شیوا با سرخوشی مشغول بازی با بچه هاست بیشتر عصبانی میشد. با خودش فکر می کرد چون مسئولیت مخارج خانه را به تنهایی بر عهده گرفته شیوا می تواند این همه بی خیال و راحت زندگی کند. خودش را تنها و شکست خورده حس می کرد و از این که نمی تواند به آرزوهایش برسد احساس سرخوردگی و یاس داشت.

 با گذشت زمان، مهیار میان نویسندگان مجلات صاحب اسم و رسمی شد. اگر چه داستانش را ننوشته بود، اما مقاله نویس معروفی شده بود که پول خوبی به دست می آورد. درآمدشان بهتر شده بود و حالا قسط های عقب افتاده را به موقع پرداخت می کردند اما مهیار همچنان خسته و ناراضی بود چرا که نمی توانست داستانی را که از سال ها پیش شروع کرده بود، پیش ببرد. اما آنچه مهیار را تا سرحد جنون عصبانی کرد خبر چهارمین بارداری شیوابود. شوخی ترسناک روزگار، او مشتش را روی میز کوبید و گفت:«خدا لعنتت کنه شیوا! تو میخوای یک دوجین بچه داشته باشی مگه نه؟»

 شیوا ترسیده و مستأصل گفت: «تو واقعا فکر می کنی من برای این کار نقشه ریختم؟»

به هر حال من نمیخوام بیش از این پدر باشم اما این بچه ی ماست مهیار، می فهمی؟

من اونو نمیخوام.

 مهیار این را گفت و در را به هم کوبید و از خانه خارج شد. سکوت قهر آمیز و خشم مهیار این بار با تولد ملیکا ادامه یافت، آن قدر که حتی برای وضع حمل شیوا او را همراهی نکرد، شیوا همراه دختر و پسردایی اش به بیمارستان رفت و وقتی با ملیسا که چشمانی عسلی، درست به رنگ چشمان مادر مهیار داشت به خانه بازگشت مهیار علی رغم تلاش فراوان، نتوانست ابراز خوشحالی نکند اما شکافی که میان زن و شوهر ایجاد شده بود، بزرگتر از آنی بود که به این زودی ترمیم یابد.

نویسنده : پونه بریرانی / منبع : مجله تندرستی