گفت و گو با محیط بان خوزستانی که با مصدومیت به ماموریت می رفت

کلاب سرنخ

حفاظت با دنده شکسته

متخلف میداند محیط بان در موضع ضعف است

هر نفسی که می گیرد و بیرون می دهد دردی بر جانش چنگ می اندازد؛ انگار کسی با یک چنگال تیز، درون دلش را می خراشد. با هر قدمی که بر می دارد درد در تمام دل و جانش می پیچد و ترس از این که اگر در همین لحظه ریه اش به وسیله استخوان شکسته دنده، پاره شود باید چگونه جان سالم به در ببرد؟ اینجا که به هیچ کس دسترسی ندارد! موبایلش آنتن ندارد و بی سیم ها هم که کار نمی کنند و همه مستهلک و خراب هستند. حتی ممکن است در تنهایی بمیرد و کسی خیر نشود. نمی تواند راه برود و دلش می خواهد بیفتد یک گوشه و بیهوش باشد تا درد را احساس نکند. دنده اش در درگیری با شکارچیان پرنده های شکاری شکسته است. دکتر گفته باید استراحت کنی وگرنه ممکن است استخوان شکسته دنده فرو برود در ریه یا کبدت وجانت را بگیرد؛ دنده رانه می توان گچ گرفت و نه پانسمان کرد. فقط باید مسکن خورد و خوابید؛ تحرک اما برایت سم مهلک است. مرخصی استعلاجی بگیر و استراحت کن! اما چگونه؟ او حالا مجبور شده با همین دنده شکسته چند مسکن بیندازد بالا و روانه پیگیری یک تخلف دیگر در منطقه شود؛ چرا او؟ او که حالا باید در خانه استراحت کند یا در بیمارستان بستری باشد؟ چرا او باید برود برای پیگیری گزارش یک تخلف؟ مگر قحطی نیروست در این کشور در این سرزمینی که این همه فارغ التحصيل محیط زیست بیکار دارد. بله؛ قحطی نیروست؛ نیروی حفاظتی کافی نیست و او ناگزیر است با دستی بر پهلو، پشت فرمان بنشیند و به منطقه برود.

ياسر رنجبر مسئول منطقه حفاظت شده چهل پای شهرستان اندیمشک تنها یکی از محیط بان هایی است که مجبور است با بدنی مجروح، به حفاظت از طبیعت این سرزمین بپردازد. کمبود محیط بان و جنگل بان های ایرانی مسئله ای نیست که نیاز به اثبات داشته باشد. همه می دانند و در نشست های خبری و گفت وگوها از آن حرف می زنند؟ اما هیچ کس هیچ کاری برای تغییر این اوضاع نمی کند. دولت ها می آیند و می روند و تنها وعده می دهند؛ دريغ از ذرهای عمل و توجه به محیط زیست وقتی از او می پرسم چرا نیروهای دیگر برای پیگیری آلودگی نفتی نرفتند با تعجب می گوید: «نیرویی نیست . کدام نیرو؟ اگر نیرو باشد که من با آن وضع بلند نمی شدم بروم!» به گفته این محیط بان خوزستانی، هر چند رؤسای او گفته اند که چند روزی استراحت کند، اما او مجبور است به ماموریت برود. با همان دنده شکسته؛ چون اگر ترود کارها زمین می ماند. می رود، لنگ لنگان، طوری که کمترین حرکت را داشته باشد؛ اما مگر می شود؟! با هر قدمی که بر می دارد درد در تمام دل و جان و اندرونش می پیچد و ترس از این که اگر در همین لحظه ریه اش به وسیله استخوان شکسته دنده، پاره شود باید چگونه جان سالم به در ببرد؟ حتی ممکن است در تنهایی بمیرد؛ چون نیروی کافی آنقدر نبوده تا همراه یک نفر دیگر به این ماموریت بیاید. با حالتي ياس آلود می گوید: «با چنین اوضاعی محیط زیست ایران، چگونه می تواند به حیات خود ادامه بدهد؟! دنده من دو سال دیگر خوب می شود؛ ولی محیط زیست ما نابود خواهد شد. همین الان هم به نوعی طبیعت مان از دست رفته است».

شکار برای فروش به کشورهای عربی

 آبان ماه که می آید، درگیری های بین محیط بان ها و شکارچیان پرنده ها شروع می شود؛ چراکه ش کارچیان مشغول می شوند به صید پرنده های شکاری آن ها را زنده و سالم، می گیرند و می فرستند برای کشورهای عربي. عرب ها پول هنگفتی می دهند برای این پرنده ها؛ گاه تا ۳۰۰-۴۰۰ میلیون تومان برای هر پرنده به گفته یاسر رنجبر حالا که دلار بالا رفته، قیمت خیلی بیشتر می شود. عرب های خارجی، پرنده های شکاری را برای شکار تفریحی به قیمت های گزاف میخرند. حیوان را تربیت و دستی می کنند برای ش کار هويره و خرگوش و برگزاری مسابقه های خاص از این رو چون وضعیت مالی شان خوب است، این مبالغ برایشان اصلا عددی نیست و پول خرد ته جیبشان است. رنجبر درباره روش شکار این پرنده های ارزشمند و گران قیمت که قاچاق می شوند به سرنخ می گوید: «روش شکارشان به این دو شکل است. گاهی با «شناطه» می گیرند و گاه یا «كوخه» و توضیح می دهد: «شناطه، دامی است که به یک قمری بسته می شود و با نخ بافته شده و به دو بال پرنده وصل می کنند. از پایین هم به از سینه و دوتا با آن را می بندند؛ وزنهای هم از پایین به شناطه متصل می کنند تا قمری هنگامی که «باز» و «بحری» و دیگر پرندگان شکاری را بالای س ر خود دید نتواند فرار کند. یک کار دیگری هم می کنند که بر اساس پرنده شناسی، باب شده. چون پرندگان شکاری بسیار حسودند و به رقیب های غذایی خود حس برتری طلبی دارند، ش کارچی، یک پرنده دیگری مثلا «دلیجه» را در روی زمین رها می کنند تاقمری را بگیرد، اما به پای آن دلیجه هم یک وزنه وصل است. پرنده شکاری در رقابت با دلیجه – که خود یک پرنده شکاری است – به سرعت خودش اضافه می کند؛ به سرعت خودش را به مری می رساند و به او چنگ می اندازد. همان وقت، شناطه، قلاب می شود در چنگال های پرنده شکاری و او را در دام می اندازد. دیگر نمی تواند پرواز کند. قمری هم نمی تواند.» رنجبر با اشاره به این که روش دیگر به دام انداختن «پرندگان ش کاری برای فروش به عرب ها، روش «كوخه ای است برای ما شرح می دهد که روش کوخه ای به این ترتیب است که در حدود نیم متر که یک آدم در آن پنهان شود زمین را می کنند. یک راه باریک هم برایش می کنند برای عبور و بالای آن را نیز حالت کوخهای درست می کنند. از چهار طرف هم سوراخ هایی ایجاد می کنند و از داخل آن ها نگاه می کنند و اطراف را می یایند. سپس دام را می چینند و در حدود ۱۰ متر آن سوتر تور را پهن می کنند. طناب دام را هم می گذارند داخل این گونه کبوتر را می گذارند داخل دام که عرضش، حدود دو متر در چهار متر است. یک طناب هم وصل می کنند به تور بعد یک پرنده ش کاری دیگر را که بی ارزش است نزدیک آن می کنند. با دست با طناب بازی می کنند و سفت و شلش می کنند تا پرنده شکاری پایینی به سمت کبوتر برود؛ اما نه کاملا. پرنده شکاری از بالا، هم شکار را می بیند و هم رقیب را که دارد به سمت کبوتر می رود. به خاطر آن حس رقابت، به سمت کبوتر شیرجه می زند. چون طناب کبوتر بسته است تا بخواهد آن را از زمین بکند، شکارچیان به سرعت طناب را می کشند و تور بالای سر پرنده شکاری بزرگ و اصلی می افتد. کوخه آن قدر هنرمندانه استتار و حرفه ای درست می شود که ممکن است یک آدم، اگر نداند پایش را روی سر شکارچی بگذارد و داخلش برود.

دوختن پلک پرنده ها

بعد از شکار این پرنده ها و تا تحویل به واسطه ای که آن ها را به عرب ها بفروشد، آن ها اغلب در بدترین شرایط نگهداری می شوند؛ چرا که اولین اقدام، دوختن پلک های بالایی و پایینی آن ها به هم است تا نتوانند ببینند که احیانا فرار کنند. دوختن این پلکها برای پرنده بسیار دردناک است. پس از آن، این ها را با لنج از کشور خارج می کنند و به کشورهای عربی می برند.

روز حادثه

 روایت این محیط بان از حادثه درگیری با شکارچیان پرنده های ش کاری که باعث شد دنده اش بشکند رنج آور و نگران کننده است. ماجرایی که از لابه لای آن به راحتی می توان به اوضاع وخیم محیط زیست فراموش شده و مظلومیت محیط بان های آن پی برد. می گوید: «آن روز که ما به منطقه رفتیم نمی دانستیم شکارچی ها به منطقه آمده اند رفته بودیم برای پایش، دو نفر بودیم. من به همراه همکارم آقای سپهوند و دو نفر همیار هم بودند که به جاده شفیخانی موسوم به چکناعلی رفتیم. دو دسته شدیم. دسته اول که ما بودیم برخورد کردیم با این دو نفر شکارچی دسته دوم یعنی آن در محیط بان با ما در حدود یک کیلومتر فاصله داشتند. آن ها با ما درگیر شدند؛ چون ما ابزار جرم آن ها را پیدا و ضبط کردیم و می خواستیم گزارش کنیم. شکارجی ها هم برای این که فرار کنند و خود را راحت کنند به ما حمله کردند.»

به جان بچه ام می ترسیدم!

وقتی آن ها را دیدیم به سمت شان رفتیم برای بازرسی کوله پشتی های شان؛ هشت تا کبوتر داخل کوله ها بود و من، سرهای کبوترها را میدیدم. کوله و خورجین شان را که از روی موتور پایین کشیده، شکارچی به سمت من آمد و دستش را گذاشت روی گردن من و به گلویم چنگ انداخت. می خواست کوله اش را از من بگیرد تا معدله جرم را از بین ببرد. خیلی هم سنگین وزن بود و من داشتم خفه می شدم. البته می توانستم از عهده او برایم؛ اما می ترسیدمه در پاسخ تعجب من از ترسش می گوید: «بله می ترسیدم. به جان بچه ام می ترسیدم؛ همه محیط بان ها تجربه این ترس را دارند. قانون این قدر ما را ضعیف کرده که حتی شکارچی هم می داند ما دیگر قدرت نداریم و محيط زیست در موضع ضعف است. اصلا ارزشی برای محیط بان که ضابط قضایی و نماینده قانون است قائل نیستند. یک مشکل ما این است که قانون دست ما را بسته است. حتی اگر اسلحه هم دستمان باشد و بیایند آن را بگیرند باز نمی توانیم از آن استفاده کنیم در آن حالت ناچار بودیم از خودمان دفاع کنیم؟ چون گلویم را همین طور فشار می داد و داشتم خفه میشده زد و خورد پیش آمد و آن ها هم بد می زدند، ولی من جرئت نمی کردم حتی برای دفاع از خودم هم دست روی او بلند کنم؛ یاد قانون می افتادم که از من دفاع می کند و اگر بزنم و اتفاقی بیفتد تازه باید جوابگو هم باشم. اما آن ها بی محابا پی ترس و مطمئن می زدند و انگار نه ترسی از قانون داشتند و نه رحم و مروت. با تمام قوت یا مشت و لگد می جنگیدند. با ما گلاویز شده بودند و فقط می گفتیم بابا جان بنشینید؛ ما با شما کاری نداریم.»

بالاخره بعد از زد و خوردی که در حدود ۲۰ دقیقه طول کشید و آن ها را دستگیر کردیم؛ بدنم که کمی سرد شد، دیدم اصلا نفسم بالا نمیاید. به همکارانم گفتم برویم دکتر؛ من خیلی درد دارم. به بیمارستان رفتیم و عکسبرداری کردند و گفتند دنده ات شکسته و از آنجایی که دنده را نمی شود گچ گرفت فقط چند تا مسکن و دارو دادند و آمدیم. خودم چند تا چسب حرارتی گرفتم برای روی دنده گفتند باید زیاد حرکت نکنی و استراحت کنی؛ چون ممکن است شکستگی به ریه یا کبد فشار بیاورد و آن ها را پاره کند و حتی باعث مرگشت شود» محیطبان خوزستانی ادامه ماجرا را این گونه روایت می کند: این ها در حالی اتفاق افتاد که من اسلحه داشتم و ما محیط بآن ها ضابط قضایی هم هستیم؛ این برچسب: روی آستین لباس هایمان چسبیده اما نمی توانستم حتی برای دفاع از خودم از آن اسلحه استفاده ای کنم؛ چون اگر زخمی بشود از من محیط بان شکایت می کند و قانون از من دفاع نخواهد کرد. او می پرسد: از اداره کل خودمان زنگ زدند و تشکر کردند که به اسلحه دست نبردم. اما من می گویم چرا باید محیط بان در بحبوحه دفاع حتی پترسد که از جان خودش دفاع کند؟ البته هیچ محیط بانی دوست ندارد راحت، به روی دیگران، حتی اگر متخلف باشد اسلحه بکشد. قطعا نباید اینطور باشد؛ اما این که وضعیت به گونه ای باشد که شکارچی به راحتی روی محیطیان اسلحه بکشد و خیالش هم نباشد و قانون هم برای اصلاح این وضعیت، تلاشی نکند و تمهیداتی نیندیشد واقعا ناامید کننده و خطرناک است.

دریغ از امکانات ابتدایی بازدارنده

 او می گوید که محیط بان ها به حداقل ها راضی اند: اسلحه که هیچ اقلا یک اسپری به ما بدهند. اگر در آن لحظه من یک اسپری در دست داشتم با هر چهار نفر آن ها مقابله می کردم و دستگیر شان می کرد؛ بدون این که از دو طرف خونی بریزد یا آسیب جدی وارد بیاید. این را که چرا اسپری فلفل تصیت اهتد باید مقامات بالاي سازمان پاسخ بدهند. درحالی که طبق قانون ما تمایل هستیم و هر آن، امکان درگیری و کشتار وجود دارد باید اقلا اسپری و ش کر به ما بدهند؛ ما به این ابزار نياز داریم و این تنها می توانند از بروز درگیری ها و خشونت های جدی بین شکارچی و محيط بان جلوگیری کنند. انسان باید برای دقیقه ای آخر و وقت ناچاری باشد. به راحتی می شد آن ها را با اسپری فلفل، بدون خونریزی و درگیری دستگیر کرد. و ادامه می دهد: منطقه تپه ماهور بود و تا توی گودی یا شکارچی تا برخورد کردیم. بیسیم هم نداشتیم که با دیدن شکارچیان سریع این دو نفر دیگر راهی کنیم که بیایند کمک بی سیم ها همه کهنه هستند و خراب کار نمی کنند. همه باید عوض شوند. برای همین است که نیروهای ارغبتی به ادامه کار ندارند. در پاسخ به من که می پرسیم: جلیقه ضد گلوله هم نداشتید؟ و گرنه دنده تان نمی شکشت؟ می گوید: جلیقه ضد گلوله با ۱۵ کیلو وزن مگر می شود در منطقه تپه شانتوری و صعب العبور بر تن کرد و دنبال شکارچی دوید؟ خود آقای کلانتری هم این را قبول کرده اند و تحسین چندی پیش هم اعلام کردند که سر ما را کلاه گذاشتند و به نام «حمایت از کالای ایرانی به این جلیقه های سنگین را به ما دادند. شکارچی ما شناسایی و دستگیر شدند؟ من می پرسم از جوابی که می شنوم بسیار ناامید کننده است: اگر دستگیر هم شوند اتفاقی نمی افتد. از طریق همیاران محیط زیست توانستیم یکی از شکارچیان را شناسایی کنیم که چون این شکارچی در خوزستان نیست و در استان ایلام است باید نیابت بگیریم و در نهایت این که دستگیرش هم گتند اصلا معلوم نیست قرار است چگونه مجازات شود تا دوباره مقابل محيط بان که ضابط قضایی است شاخ و شانه نکشد.

نویسنده : الهه موسوی / منبع : مجله سرنخ