سرگذشت پسری که زیر ۱۸ سال مرتکب قتل شد

کلاب سرنخ

ماجرایی که در آن فقط يك نفر کشته نشد

۳۵ روز بود که از زندان آزاد شده بود. قبل از هر چیزی به مشهد رفته بود تا برای آزادشدنش از امام رضا(ع) تشکر کند و قلب شکسته اش را برای مبارزه با روزهای بعد از آزادی از زندان آماده کند. حالا بعد از پنج سال مادری نداشت که به استقبالش بیاید یا در این سفر مثل سفرهای قبل از زندان همراهش باشد. بیشتر از قبل احساس تنهایی می کرد و دلش را به دو خواهری خوش کرده بود که فکر می کرد می توانند جای خالی مادرش را برایش پر کنند. تعرض و ایجاد مزاحمت برای خیلی‌ ها حکم شوخی و سرگرمی را دارد اما برای بعضی‌ ها داستان مرگ و زندگی است. ع. د پسر هفده ساله ای بود که تاب بی احترامی به پدر و مادرش را نداشت و درست زمانی که تازه مسیر زندگی اش را پیدا کرده بود و داشت به یک تراشکار زبردست تبدیل می شد چاقویش را در قلب کسی فرو کرد که به پدر و مادرش بی احترامی کرده بود. ع. د از آن دسته نوجوانانی بود که به قول خودش سرش باد داشت و فکر می کرد می تواند یک تنه جلوی دنیا بایستد اما زورش به آن نرسید و خمیده شد. اتهام قتل و حکم اعدام کافی نبود. بعد از دو سال مادرش نتوانست این اتفاق را تحمل کند و تسلیم شد. او در این راه مادرش را از دست داد. خون بهای سنگینی که با بی رحمی از او گرفته شد. او وقتی درباره مادرش حرف می زند صدایش کلفت تر از قبل می شود. فوت مادرش سختی های زندان را از یادش برده. سخت است بعد از پنج سال از زندان آزاد شوی اما ندانی برای آزادی خوشحال باشی یا برای فوت مادرت غمگین

روز حادثه

 روزی که این اتفاق افتاد من در خانه بودم. خواهرم به من زنگ زد و گفت که پدرم با یک نفر بحثش شده و در حال دعوا هستند و اگر می توانم به آن جا بروم. من گفتم که می آیم و او هم گفت که آماده شوم تا خودشان دنباله بیایند. آماده شدم. چند دقیقه ای منتظر شدم اما نیامدند. دلم شروع به شورزدن کرد. خیلی نگران بودم. بهم گفته بودند که در کدام خیابان بحثشان شده است. وقتی دیدم خبری از آن‌ ها نشد، چند بار زنگ زدم، هیچ کدامشان جواب ندادند. به آن جا رفتم، دیدم هیچ کس نیست. از خانه چوب و چاقو دنبال خودم برداشته بودم. پیش خودم گفتم آن‌ ها را با خودم بیرت آخر محله آن هاجوری بود که نمی شد تن‌ ها و دست خالی رفت. به عمد چیزی باخودم نبردم. برای این که خیالم راحت باشد آن‌ ها را دنبال خودم برداشتم. اصلا از چیزی خبر نداشتم که بخواهم با قصد دعوا یا صدمه زدن به کسی بروم یا به قول معروف شمشیرم را از رو ببندم. فقط برای قوت قلب خودم آن‌ ها را بردم. کمی عصبی بودم. خواهرم پشت تلفن گفت که دارند پدرم را می زنند و اذیتش می کنند. نمی توانستم تحمل کنم که کسی به پدرم بی احترامی کند. به آن جا که رسیدم دیدم کسی نیست. یک بار هم زنگ زدم اما برنداشتند. همین طور که آن جا ایستاده بودم، پدرم زنگ زد. پرسیدم که کجا هستند، گفت ما فلان جا، خانه قلابی هستیم. من گفتم همین الان می آیم. پدرم گفت که نمی خواهد تو بیایی، تو برو ما خودمان همه چیز را حل می کنیم و می آییم. زیر بار نرفتم. آخرش هر طور بود آدرس دقیق را از او گرفتم. هر چقدر می گشتم پیدا نمی کردم کمی که در مسیر رفتم ماشین پلیس را جلوی در یک خانه دیدم و فهمیدم که همان جاست. جلو رفتم. دو سه نفر با پدرم دست به یقه بودند. من خیلی اعصابم خرد شد. پدرم تن‌ ها بود. سختم شد. با همانچوبی که دستم بود سمت آن‌ ها دویدم تا باچوب آن‌ ها را بزنم. مامور‌ ها مرا از پشت سر گرفتند. چوبه را هم به زور از چنگم در آوردند. پدرم وقتی دید که می خواهند مرا بازداشت کنند به مامور‌ ها گفت که من هیچ کارهام تامرا ول کنند. مامور‌ ها هم خیلی پافشاری نکردند و مرا ر‌ ها کردند اما مراقیم بودند که کاری نکنم.

یک لحظه غفلت

 پدرم همچنان با آن‌ ها دست به یقه بود. تن‌ ها بود و من هنوز آرام نشده بودم. بدتر از همه این که چند مامور هم آن جا ایستاده بودند و مثل مردم عادی دعوا را تماشا می کردند. هرچقدر به آن‌ ها می گفتم که جلو بروند گوش شان بدهکار نبود. آن‌ ها پدرم را می زنند اما آن مامور‌ ها ته می گذاشتند من بروم نه خودشان کاری می کردند. انتظار داشتند من هم مثل خودشان راحت بایستم و کتک خوردن پدرم را تماشا کنم وقتی هم به آن‌ ها می گفتم شما آمده اید این جا که این دعوا را تمام کشیده بروید و جدایشان کنید می گفتند ما فقط می توانیم این هاراصورتجلسه کنیم. نمی توانیم جلو بروید. دیگر نمی توانستم تحمل کنم. هر کسی جای من بود سختش بود و نمی توانست جلو خودش را بگیرد. مگر من مرده بودم که اجازه دهم پدرم رابزنند!چاقو هنوز داخل جیبم بود. خدا شاهد است که نمی خواستم از آن استفاده کنم. اما دیگر باید کاری می کردم، خون جلو چشمانم را گرفته بود. آن لحظه ای که چاقو را برداشتم در فکرم نبود که از آن استفاده کنم احتمالات را در نظر گرفتم. پیش خودم گفتم که اگر به حمله کردند و خواستند بلایی سرم بیاورند آن را دربیاورم تا بتوانم فرار کنم و نگذارم مرا بزنند. هیچ وقت فکر نمی کردم در موقعیتی مثل آن لحظه قرار خواهم گرفت. چند جوان از خدا بی خبر داشتند پدرم را جلوی آن همه آدم تحقیر می کردند و من هیچ کاری نمی توانستم یکنم نتوانستم بایستم و کاری نکنم. یک نفرشان چاقو داشت. ناگهان همان طور که داشتند پدرم را می زدند، چاقو را در آوردم و سمتش رفتم. او هم مرا دید و س مت من آمد. می خواستم توی دستش بزنم از بخت بد پایه داخلی یک جوی آب افتاد. کنترلم را از دست دادم. چاقو داخل سینه اش نشست آن لحظه متوجه نشدم که چاقو وارد قلبش شده است. اما همین که دیدم مامور چاقو را در دستم دیده است، در رفتم. قایستادم. فرار کردم. یک موتوری سر کوچه ایستاد. وقتی دید مامور دنبالم افتاده مرا سوار کرد و فراریم داد. به خانه رسیدن به خوامحرم زنگ زدم از او پرسیدم که چه اتفاقی افتاده است. او گفت در خانه بمانم تا آن‌ ها بیایند. آمدند. پدرم با آن‌ ها نبود. سراغش را گرفتم. گفتند پدرم را دستگیر کرده اند. آن‌ ها هم نمی دانستند دقیقا چه اتفاقی افتاده است. گفتند توبمان، ما می رویم تا ببینیم چه کاری می توانیم بکنیم گفتند که مقتول را به بیمارستان برده اند. قرار شد به بیمارستان بروند و برایم خیربیاورند

سردرگمی

 من هنوز نمی دانستم که چاقو به مقتول اصابت کرده و فقط روی این حساب که مامور چاقو را در دست من دیده فرار کردم. من هم در خانه منتظر بودم که برایم از بیمارستان خبر بیاورند. هر چقدر صبر کردم آن‌ ها نیامدند. بعد‌ ها‌ فهمیدم که آن‌ ها را در بیمارستان شناسایی کرده اند و برای این که به من خبر ندهند تا من فرصت فرار کردن پیدا کنه در کلانتری نگهشان داشته اند، موبایل هایشان را هم از آن‌ ها گرفته بودند تا به هیچ طریقی نتوانند با من ارتباط برقرار کنند. می دانستند که سروکله من پیدا خواهد شد. من هم از همه جا بی خبر در خانه منتظر بودم تا برایم خبر بیاورند. دیگر داشتمدیوانه می شدم. نتوانستم در خانه بمانم. رفتم خانه عموام. با پسر عمه ام همه جا رفتیم. هر جا دنبال شان گشتم نبودند. من خیلی عصبی شده بودم. پسر عمه ام را به بیمارستان فرستادم. نیم ساعت طول کشید تا برگردد. دیگر داشته عقلم را از دست می دادم. می خواستم از شدت فشار سرم را به دیوار بکوبم. بالاخره برگشت. هرچه می پرسیدم درست جوابم را نمی داد. آخر سر فقط گفت مرده. گفت دقیق نمی داند چه اتفاقی افتاده است. اما مرده. باورم نشد. پیش خودم گفتم اصلا جوری نزدمش که بخواهد بمیرد. من حتی مطمئن نیودم چاقو به او خورده باشد حالا چطور ممکن است مرده باشد. دقیق یادم نمی آمد که چه اتفاقی افتاده بود اما تقريبا مطمئن بودم که چاقو را در بدنش فرو نکرده بودم. از بیمارستان به خانه عمه ام رفتم. بعدش هم به خانه خودمان فکر کردم شاید خواهرم تا آن موقع رسیده باشد. دیدم نیامده است. بی کس و تن‌ ها بودم. نمی دانستم چه کاری درست است و چه کاری غلط به خانه یکی از آشناهایمان رفتم و شب همان جا ماندم. دیروقت شده بود. نفهمیدم چطور خوابم برد. صیح با سروصدای اطرافم از خواب بیدار شدم چشمم را باز کردم دیدم ماستر بالا سرم است. خواب آلود مرا به کلانتری بردند. تازه آن جا بود که فهمیدم چه اتفاقی افتاده است و بالاخره باورم شد که یک نفر را کشته ام. من واقعا برای دعوا یا قتل نرفته بودجه به خاطر همین باورش برایم سخت بود. هنوز هم نتوانسته ام آن اتفاق را باور کنم.

رضایت

 خانواده مقتول، خانواده خوبی بودند. من از آن‌ ها بدی ندیدم. به هرحال عزیزشان را از دست داده بودند ولی هیچ وقت به خانواده ما بی احترامی نکردند. دو تا دادگاه رفتم. یکی دادگاه اصلی آذر ماه ۱۳۹۳ و یک بار هم بهمن ماه همان ساله در دادگاه اول حکمم را ندادند. در دادگاه دو خودم هم نرفته بودم اما حکمم را دادند. بايد اعدام می شدم. اعتراض کردیم. پرونده ام را به دیوان فرستادند. به من گفتند که حکمم نقض شده است. اما نقض نشده بود و در دیوان هم تایید شده بود. وکیل و خانوادهام دو بار دیگر هم اعتراض زده بودند اما هر دویار حکم اعدام تایید شد. دیگر نمی توانستیم اعتراض کنیم و همه چیز بستگی به خانواده مقتول داشت. دو سال و نیم حكم من اعدام بود. راضی نمی شدند که رضایت دهنده در این مدت خیلی‌ ها رفتند و آمدند. اصلا به هیچ صراطی مستقیم نمی شدند. همه اعضای خانواده اش می گفتند که باید اعدام شوم. مادرش اصلا راضی نمی شد.

برایش سخت بود. خودم چند بار از زندان به مادرش زنگ زدم و برایش توضیح دادم گفتم خدا می داند خودت هم می دانی که من مقصر نبودم. نمی گویم تقصیر کار پسر تو بود او الان مرده و دستش از این دنیا کوتاه است اما خودت میدانی تقصیر کار چه کسی بوده است. خیلی‌ ها را سراغ شان فرستادیم تا رضایت بگیریم، امام جمعه، شورای شهر، قوم و خویش، غریبه و آشنا، همه را فرستادیم اما راضی نشدند. بعد از دو سال و نیم بالاخره به لطف خدا راضی شدند و بحث دیه و پول را مطرح کردند. پولی که می خواستند از توان خانواده ما خیلی بیشتر بود اما از اعدام بهتر بود. خدا را شکر در آن دو سال و تیم که از حکم استعلام گذشته بود، خودشان هم پیگیری و اقدام نکرد وگرنه الان چند سال بود که مرا اعدام کرده بودند. کار خدا بود که حکم من آن قدر به تعویق بیفتد تا دل شان به رحم بیاید و رضایت دهند.

غول آخر

 حالا باید دنبال تهیه پول دیه می افتادیم از مرحله ای وارد مرحله بعد می شدیم. هر مرحله هم سخت تر از قبل بود. مبلغی که گفته بودند واقعا زیاد بود. در مدتی که تعیین شده بود فقط توانستیم یک چهارمش را تهیه کنیم. به همه کس رو انداخته بودیم دیگر کسی نبود که به ما کمک نکرده باشد یا به ما قرض نداده باشد. به خواهرهایم گفتم که اسم و عکس و شماره پرونده و هر چیزی که مربوط به من است روی تراکت بنویسند و در سطح شه و بین مردم پخش کنند تا شاید فرجی شود. خانواده ام قبول نمی کردند اما آن قدر اصرار کردم تا این کار را کردند. دو روز بعد از پخش تراکت‌ ها یک نفر به خواهرم زنگ زده بود و جزئیات پرونده ام را از او پرسیده بود. گفته بود که از جمعیت امام علی تماس می گیرد و می تواند برای پرداخت پول دیه به ما کمک کند. وقتی خواهرم این موضوع را به من گفت باورم نشد. آنقدر در آن روز‌ ها و علمای دروغی به ما داده بودند که فکرش را نمی کردم این یکی راست باشد. بعد که خودشان آمدند و من، خانواده ام، محل مان و خانواده مقتول را از نزدیک دیدند خیالم راحت شد و احساس کردم که خبرهای خوبی در راه است. نصف پول دیه را جمعیت امام علی جمع آوری کرد. هنوز مبلغی از پول باقی مانده بود. با کمک بزرگان و دوستان خوب جمعیت، خانواده مقتول راضی شدند که من با سند آزاد شوم و بقیه پول را سه ماه دیگر به آن‌ ها پرداخت کنید. دو ماه از آن سه ماه گذشته است. پول زیادی را نتوانسته ایم جمع کنیم. توکل بر خدا. تا اینجا آمده ایم بقیه اش را هم می رویم. ۳۵ روز آزادی

۲۲ آبان ماه امسال با هر سختی بود رضایت را گرفتیم. بعد از آن باید حکم آزادیم را صادر می کردند. حکمم را اشتباه دادند. من چهار سال و ۹ ماه حبس کشیده بودم اما حکمم را هشت ساله دادند. دیگر محکوم به اعدام نبودم اما باید آن قدر در زندان می ماندم تا هشت سال حكمه پر شود. خانواده ام به دادگاه رفتند. قاضی به آن‌ ها گفته بود که چون قتل زیر ۱۸ سال بوده است حکمش اشتباه خورده است. گفتند که بروید و به قاضی اش بگویید. خواهرم حکم را برد و به قاضی پرونده نشان داد. قاضی هم اشتباهش را قبول کرده و بلافاصله نامه آزادی مرا صادر کرد. من نمی دانستم که آزاد شده ام. خودم را برای سه سال آماده کرده بودم. به خودم می گفتم حالاحالا‌ ها باید در زندان بمانی بی خبر از همه جا ناگهان اسمم را برای آزادی صدا زدند. و حرف های ناتمام هنوز که هنوز است باورم نمی شود که یک نفر را کشته ام. باورم نمی ش ود که مادرم به رحمت خدا رفته است. خدا به سر هیچ کس نیاورد. بروی زندان آن هم به جرم قتل چند سال خواری و خفت و اضطراب و ترس از اعدام را به جان خود و خانواده ات بیندازی؟ زندان سختی های زیادی دارد. خیلی وقت‌ ها آدم نمی فهمد زمان چطور می گذرد. آدم های اطرافت را برای اعدام می برند و تو هر لحظه منتظری تا نوبت به تو برسد. حال و روز بدی است. قابل توصیف نیست. حتی اگر با تمام قدرت برایتان بگویم باز هم شاید شما گوشه ای از حس و حال واقعی مرا در آن سال هاتفهميد. زندان دنیای دیگری است. خیلی بد است. زیر حکم هستی در بند ما همه جرم سنگین و اعدامی بودند. با هم قدم می زنید غذا می خورید، صبح بیدار می شوی و می بینی که دارند یک نفر تان را برای اعدام می برند واقعا حس و حال خوبی نیست. سختی های خودش به کنار، فشار پرونده و زیر حکم بودن و متهم به چنین جرایمی بودن هم به کناره این که صبح به صبح خبر اعدام هم بندی هایت را می آورند، نمی دانی کجای دلت بگذاری. واقعا سخت است. زندان آدم را افتاده می کند. زندان باعث می شود درس های زیادی یاد بگیری. زندان به من یاد داد از این به بعد غرورم را کمتر کنم. اول فکر کنم بعد عمل کنم. از این به بعد مراقب حرف هایم باشم. یک حرف می تواند زندگی های زیادی را نابود کند.

مادری که دیگر نبود

من در این راه مادرم را از دست دادم. خدا میداند که چقدر سختی کشیدم. مادرم وقتی که حکمم را فهمید و به او گفتند که حكم من اعدام است سکته کرد و جابه جا فوت کرد. ایست قلبی کردوبه رحمت خدارفت.مادرم که فوت کردهن در زندان مردم و زنده شدم. متلاشی شدم. هیچ کاری از دستم برنمی آمد. خیلی داغان شدم. خدا به سر هیچ کس نیاورد. هیچ کس نمی توانست حالم را بفهمد. خیلی بد بود. مادری که بیشتر از هر کس در این دنیا دوستش داشتم و برایم عزیز بود، به خاطر من فوت کرده بود. چه حالی از این می توانست بدتر باشد. روزگارم را فراموش کرده بودم دیگر توان انجام هیچ کاری را نداشتم. همه آن روز‌ ها یک طرف این اتفاق هم یک طرف. دوست داشتم همان لحظه بمیرم. نمی توانستم زندگی را تحمل کنم، مگر هر کس چقدر توان و تحمل دارد. از آن طرف هم بی احترامی هایی زیادی به پدر و خانواده ام شده بود. بعدهم که قاتل شده بودم حس و حال دادگاه ها، حکم اعدام و حالا هم که مادر عزیزم فوت کرده بود. فکر می کردم حتما مرگم فرارسیده و این همه زجر به خاطر این است که خدا می خواهد بار گناهانم را سبک کند. باور کردن این که توانسته ام آن روز‌ ها را پشت سر بگذارم هنوز هم برایم سخت است. خیلی پوست کلفت بودم که از آن روز‌ ها جان سالم به در بردم. آن روز‌ ها برود و دیگر هرگز برنگردد.

نویسنده : آرمینه باقری / منبع : مجله سرنخ