راهنمای سفر به روستای یوش

در مسیر آفتاب

روستای یوش که از شمال به منطقه کجور (نوشهر)، از جنوب به روستای کام، از غرب به روستای اوز و از شرق به شهر بلده محدود می شود، به لحاظ بافت و ساخت، در مسیر‌ها رودخانه روستا و البته چشمه‌های آن، شکل گرفته است. از سوی دیگر شیب‌بندی زمین نیز طوری بوده که بومیان را مجاب کرده تا آفتاب‌گیری و بهره‌مندی از آفتاب، به ویژه در زمستان، برایشان اولویت داشته باشد. برای همین خانه‌ها در «خورتاب» ساخته شده‌اند؛ یعنی جایی که خورشید بر آن می تابد و نور و گرمای خود را نثار مردم می‌سازد. از سویی اما زمین‌ها و باغات اهالی نیز در «نَسِم» واقع شده‌است؛ یعنی جایی که آفتاب به آن نمی‌تابد و در حاشیه رودخانه جای گرفته است. نکته دیگر آنکه به سبب کیفیت نامناسب زمین، شیب بسیار زیاد آن، سرمای هوا، ارتفاع بیشتر این بافت نسبت به سایر نقاط روستا و وزش بادهای سرد در آن، اغلب ساکنان بخش غربی یوش که کردمحله نامیده می‌شود، به حرفه دامداری و رمه گردانی روی آورده‌اند اما در شرق و مرکز روستا که کیفیت زمین مرغوب و شیب آن هم ملایم‌تر و بهتر است، می‌توان شاهد باغ‌های متعدد بود. در این بخش از روستا، برخلاف غرب آن، تراکم خانه‌های مسکونی کمتر و حتی پراکنده بوده و بافت نسبتا متفاوتی را شکل داده‌است.

راهنمای سفر به روستای «یوش»؛ زادگاه و آرامگاه پدر شعر نو

تو را من چشم در راهم

«ما از وسط قریه «یوش» که ده معتبری است عبور نمودیم، مثل این بود که کسی در آن ده نبود. رعایای ده همه به جمع‌آوری زراعت رفته بودند. دره «یوش» خیلی کم عرض بودو در دو طرف آن کوه‌های سخت بلند است. در نزدیکی یوش در کمر کوه یک سنگ زغال به دست آمد وقتی که امتحان کردیم، زغال سنگ نبود.»

بخشی از سفرنامه سرهنگ برسفرد لوات، کنسول انگلیس در تهران، سال ۱۲۶۱ شمسی

هنوز چند روزی مانده تا پایان تابستان و تا مدرسه‌ها و دانشگاه ها باز نشده اند، دست بجنبانید و بار سفر ببندید به دیار شعر. «تبریز» را نمی‌گوییم که این روزها که روز شعر و ادب فارسی است، به نام «شهریار» نامگذاری شده و مقبره‌الشعرا نام دارد. می‌خواهیم گشتن در روستاهایی را به شما پیشنهاد دهیم که زادگاه پدر شعر نو فارسی است. زادگاه علی اسفندیاری روستای یوش که همین نام بهانه‌ای شد تا او تخلص نیما یوشیج را برای خود برگزیند و به آن شهره شود. همین هم شد که اهالی این روستا، برای هر کوی و برزنی در یوش، نام یکی از شعرای ایرانی را برگزینند و خود را در میان رووستاهای کشور شاخص کردند. یوش در بخش بلده از توابع شهرستان نور قرار دارد که جمعیت ۱۷۲ نفره (۷۰ خانوار) آن، حاصل سرشماری سال ۱۳۹۰ است. البته این روستا جز خانه نیما و مزارش که امروزه موزه‌ای برای خود شده، طبیعت بکری نیز دارد که شما را به خود فرا می‌خواند؛ طبیعتی که میان مازندران و تهران جای دارد و خیلی هم از پایتخت دور نیست: «گرم یاد آوری یا نه / من از یادت نمی‌کاهم / تو را من چشم در راهم …»

چگونه برویم؟

برای رفتن از پایتخت تا یوش که ۱۵۶ کیلومتر فاصله دارد، سه ساعت در راه هستید. از مسیر چالوس هم می توانید به یوش بروید که ۱۸۱ کیلومتر است و بیشتر طول خواهد کشید اما اگر از همین مسیر چالوس شروع کنیم، بعد از تونل کندوان و سیاه بیشه، به روستای کوچکی به نام پل زنگوله می‌رسید. از فرعی اینجا که به طرف شرق می‌رود و تابلوی سبز رنگی که شما را به سوی یوش رهنمون می شود، ۶۳ کیلومتر راه در پیش خواهید داشت که گردنه لاوشم و روستاهای نسن، پیل، نیکنام و سه راهی اوز را باید بگذرانید اما اگر از جاده هراز بروید، ۴۵ کیلومتر قبل از آمل، تتابلوی پل هردرود را خواهید دید که از خروجی این پل تا بلده ۵۰ کیلومتر و از بلده تا یوش حدود پنج کیلومتر را در مقابل خواهید داشت. لازم است که باک بنزین اتومبیل‌تان را هم در بلده پر کنید. ضمنا از روستای یوش تا آبشار آب پری در رویان مازندران حدود ۸۴ کیلومتر راه است و دیدن آن را هم در سفرتان به یوش پیشنهاد می‌کنیم. اگر با اتوبوس قصد سفر دارید، روزهای پنج‌شنبه و تعطیل، حدود ساعت پنج صبح اتوبوس‌هایی رو به روی پمپ بنزین چهارراه سرچشمه تهران به سوی یوش می روند و چهار ساعت بعد هم در زادگاه نیما خواهند بود. البته راه دیگر حرکت از فلکه دوم تهرانپارس در ساعت ۶ صبح با اتوبوس‌های بلده است.

خانه نیما کجاست؟

«من دلم در یوش، توی کوچه‌هاست / تا بپرسد خانه نیما کجاست؟»

بخشی از شعر «در کوچه‌های یوش»/افشین علاء

نام روستا یوش است. پس باید به دنبال آن کسی بود که پسوند نامش یوشیج است, یعنی اهل یوش. شاید اگر علی اسفندیاری این لقب که او را به یوش منتسب می‌ساخت، برنمی‌گزید و سال‌ها بعد، مزارش نمی‌شد، هیچ‌گاه یوش تا این اندازه مشهور نمی‌شد. مردی که در ۲۱ آبان ۱۲۷۶ در یوش زاده شد، تنها ۱۲ سال در زادگاهش بود و سپس همراه خانواده به پایتخت کوچید. آن هم درست زمانی که تهران آماج نبرد مشروطه‌خواهان و حکومت بود. او در نوشته‌های خود گریزی به کودکی در یوش می زند: «کودکی‌ام در میان شبانان و ایلخی‌بانان سپری شده‌است، اینان به هوای چراگاه به نقاط دور ییلاق قشلاق می‌کردند و شب بالای کوه‌ها ساعات طولانی با هم به دور آتش جمع می شدند.

از تمام دوره بچگی خود، به زد و خوردهای وحشیانه و چیزهای مربوط به زندگی کوچ‌نشینی و تفریحات ساده آنها در آرامش یکنواخت و کور و بی‌خبر از همه جا، چیزی به خاطر ندارم.» شاید همین از دلایلی باشد که در آشفتگی روحی او موثر بوده است. نیما در فاصله سال‌های ۱۳۰۰ تا ۱۳۱۶ از «افسانه» به «ققنوس» رسید و هم خود و هم شعرش را تکامل بخشید. او در تیر ۱۳۲۵ در اولین کنگره نویسندگان و شاعران ایران که در انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی معروف به خانه وُکس تشکیل شده بود، شرکت کرد. نیما با وجود آنکه برق سالن را قطع کردند اما آن شب شعر «آی آدم‌ها»‌یش را خواند.

نیما کار مطبوعاتی هم کرد. او سال ۱۳۱۷ مجله موسیقی را با صادق هدایت، عبدالحسین نوشین و محمد ضیاء هشترودی درآورد. هرچند نیما چه آن زمان که پس از کودتای سوم اسفند، در نخستین ماه‌های سال ۱۳۰۰، «قصه رنگ پریده» را گفت برای خودش دردسر درست کرد و چه پس از کودتای ۲۸ مرداد به دستور تیمسار تیمور بختیار فرماندار نظامی تهران، دستگیر شد و مدتی در زندان شهربانی در خیابان سوم اسفند (سرهنگ سخایی فعلی)ماند. نیما با جلال آل‌احمد هم رفت و آمد داشت و هر دو در شمیران منزل داشتند.

وقتی منظومه «افسانه» در ۱۳۲۹ از سوی انتشارات علمی منتشر شد، احمد شاملوی ۲۵ ساله بر کتاب نیمایی که در آن زمان ۵۳ سال داشت، مقدمه نوشت. نیما در شب دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۳۵ طی وصیت‌نامه‌ای که نوشت دکتر محمد معین را وصی و قیم خود کرد: «… دکتر محمدمعین که هنوز او را ندیده‌ام مثل کسی است که او را دیده‌ام … دکتر محمد معین قیم است؛ ولو اینکه او شعر مرا دوست نداشته باشد.» تا آنکه سرانجام ذات‌الریه، تاب و توانش نداد و نیمه شب پنج شنبه ۱۳ دی ۱۳۳۸ دار فانی را وداع گفت.

پیکر او را امانی در امامزاده عبداللّه شهر ری به خاک سپردند تا آنکه سرانجام در ۲۶ شهریور ۳۴ سال بعد، در حیاط خانه پدری‌اش در یوش به خاک سپرده شد. این خانه که گفته می‌شود در سال ۱۲۰۷ قمری توسط پدربزرگ او «میرزا علی خان ناظم‌الایاله» ساخته شده، خانه پدری اش به حساب می آید. پلان آن قاجاری است و سه ورودی، شاه نشین و البته اتاق‌هایی با گچ‌کاری و آجرکاری‌های چشم‌نواز دارد. برای ساخت این خانه معماران و گچ‌کارانی از اصفهان، هشت سال کار کردند؛ زیرا جناب ناظم الایاله ۱۴۴ پارچه آبادی را زیر نظر داشت و یوش مسقط الراس او بود.

بی جهت هم نیست که نیما درباره آن گفته است: «پدربزرگ من برای من قصر و قلعه ساخته است نه خانه. باروهای بلند، دیوارهای منقش، سقف‌های منبت‌کاری شده…». هرچند ناگفته نماند پدر او میرزا ابراهیم خان اعظام السلطنه نوری روحیه‌ای انقلابی داشت و حتی در نهضت جنگل میرزا کوچک خان هم حضور داشت. در شمال این خانه، ارسی زیبایی با گره چینی خاصی دیده می‌شود. اتاق‌های طرفین هم که شش نورگیر با ارسی‌های مشبک چوب در خود دارد. این خانه ۷۰۰ مترمربعی از خشت و گل و چوب ساخته شده اما ظاهر بیرونی آن، از گچ است. این خانه در سال ۱۳۷۰ یک بار مرمت شد.

اما میراث فرهنگی سال ۱۳۷۳ آن را خرید و دو سال بعد آن را ترمیم اساسی کرد و در ۱۹ آذر همان سال، به شماره ۱۲۰۸ در فهرست آثار ملی به ثبت رسید و محلی شد تا ۲۰۰ قلم شیء از نیما اعم از اسناد و مدارک، عکس و تصاویر، دست نوشته‌ها، سند ازدواج و کتابخانه را در خود جای دهد. مزار نیما، سنگ مرمر سفید ساده‌ای است و در کنارش نیز بهجت‌الزمان اسفندیاری خواهر نیما و سیروس طاهباز، کسی که آثار و نوشته‌های نیما را جمع کرد، هم آرمیده‌اند.

این خانه دو طبقه است و ۲۴ اتاق دور تا دور حیاط قرار گرفته و برای ورود به آن باید به کوچه سیروس طاهباز بروید. این موزه هر روز از ساعت هشت صبح به روی شما باز است. در شاه‌نشین بزرگ خانه اسنادی چون قباله ازدواج، تفنگ‌ها و دست نوشته‌هایی را می‌توان دید. در اتاق‌های سه دری، پنج دری و شش دری خانه هم که به ۱۵ اتاق می‌رسد برخی از وسایل زندگی نیما مانند: کتری، جوله (شیردان)، نفتدان و وسایل آشپزخانه به نمایش گذاشته شده‌اند.

در محاصره کوهستان

یوش طبیعت بکر و البته مرتفعی دارد. این روستا ارتفاعی حدود ۲۲۳۰ متر از سطح دریا دارد که به این ترتیب شرایط اقلیم کوهستانی شامل حالش می شود و متوسط بارش سالانه‌اش هم ۷۷۸ میلی‌متر است. یوش را رشته کوه البرز در بر گفته طوری که از هر طرف که بنگرید، آن را در محاط و محاصره شده در کوهستان خواهید دید که مهم‌ترین آنها کوه‌های سرنو، مازوبند و علی چال در شمال  سرخ بند و اشلی در جنوب هستند. پس اگر اکنون که آخرین روزهای تابستان است، به این روستا بروید هوای آنجا نسبتا خنک است و مسلم است که طبیعت این منطقه زمستان‌های سرد و سختی که زودتر از زمستان تقویمی شروع می‌شود، داشته باشد و حتی تا یک متر برف هم بر زمین ببارد. این روستا مانند هر سکونت‌گاه دیگری در اطراف آب و چشمه شکل گرفته است. در جنوب این روستا، رودخانه معروف یوش به نام «اوز رود» قرار دارد که یکی از شاخه‌های بزرگ رودخانه هراز است و بافت یوش در راستای آن، شکل گرفته است. ۱۴ چشمه دیگر نیز در یوش بوده که برخی از آنها به مرور زمان خشک شده‌اند ولی اهم آنهایی که اکنون مورد استفاده مردم است، گل بن چشمه و بندبن چشمه هستند.

اگر به یوش رفتید و تبحری در شناخت گونه‌های گیاهی دارید، می توانید گون، اسپند، مورد، گلپر، خاکشیر، پ.نه، گزنه، اوجا، سپیدار، بید، تبریزی، ولیک و ازگیل را بیابید. از جمله جانوران این منطقه که ممکن است به چشم‌تان بخورند بز کوهی، گراز، پلنگ، خرس، گرگ، جوجه تیغی، خرگوش، شغال، سمور و گربه وحشی هستند هرچند که اکثر این وحوش دور از چشم انسان زیست می‌کنند.

اگر می‌خواهید در طبیعت یوش به سویی بروید پیشنهاد ما این است که به دامنه کوه سرچشمه در ۲ کیلومتری شمال یوش و کوه سرچال در یک کیلومتری جنوب شرق روستا بروید. البته در حاشیه چشمه‌هایی هم که در محله‌های بالا محله، پایین محله و چشمه سر قرار دارند، می‌تواند تفرجی کنید. با این حال، دیدن مناظر ارتفاعات و باغات یوش که عموما گردو، فندق، گیلاس و زردآلو بوده و طراوت خاصی به یوش داده‌اند خالی از لطف نیست. نکته دیگر آنکه از جاده بلده که وارد روستا می‌شوید، می‌توانید در سمت چپ جاده، به زمین آسیاب بروید و جز تماشای بقایای آسیاب قدیمی، استراحتی هم در آنجا داشته باشید.

·       هزار سال تاریخ

درباره نامگذاری این روستا چندین نظر رایج است: عده‌ای بر این عقیده هستند که قباد، پادشاه ساسانی دو پسر به نام‌های انوش و کیایوش داشت که از مادر جدا بودند. پس ار فوت قباد؛ در نبردی میان دو برادر کیایوش کشته شده و خانواده اش را به این منطقه ییلاقی کوچ و به نوعی تبعید می‌کنند. بدین سان، نام منظقه به یاد او، یوش نام می گیرد و در نتیجه ساکنان اولیه آن را از تبار ساسانیان می‌دانند. عده‌ای هم معتقدند که بین سا‌های ۵۱۵ تا ۵۳۸ قمری، یکی از خاندان پادوسپانیان یه نام یوش بن هزار اسب، این روستا را فتح و نام خود را بر آن نهاد. علامه دهخدا درباره این خاندان آورده: «اولاد پادوسپان که تا سال ۸۸۱ قمری که سال ختم تاریخ سید ظهیرالدین مرعشی است ۳۵ تن از آنان پادشاهی کردند و مدت دولت پادوسپانان تا تاریخ مذکور ۸۴۱ سال بود چه پادوسبان اول در سال ۴۰ قمری به حکومت رستمدار ]نور و کجور[ نشست.» البته درباره علت نامگذاری این روستا نظر دیگری هم مطرح بوده که بیشتر در میان عامه مردم رایج است. نام اصلی روستا، «یواش» بوده که در گذر زمان به یوش تبدیل شده‌است. سبب آن هم این بوده‌است که گماشتگان حکومتی، آنگاه که تازه‌واردانی، وارد روستا می‌شدند، آنان را آهسته و آرام و با احترام به روستا هدایت می‌کردند و به همین خاطر است که آنجا را یواش نام نهاده‌اند! در هر حال، با توجه به شواهد تاریخی از جمله وجود آتشکده مخروبه کیاداود که می‌گویند بازمانده عهد ساسانی است، می‌توان این روستا را متعلق به حدود هزار سال پیش دانست. هر چند در دوران معاصر، اینجا یکی از شکارگاه‌های خاندان قاجار به ویژه سلطان صاحبقران بوده که در سفرننامه‌اش، به آن اشاره کرده‌است.

·       باغشاه

روستای یوش، جز خانه نیما یوشیج، چند جاذبه دیگر هم دارد که اگر علاقه داشتید بد نیست به آنها هم نظری بیفکنید. نخست «گنبد کیاداود» است که در بالای تپه‌ای مشرف بر گورستان یوش در شمال غرب روستا جای گرفته که گفته می‌شود بر بقایای یک آتشکده ساسانی بنا شده‌است. کیاجمال‌الدین حاکم روستا در حدود سال ۱۰۵۰ قمری بوده که چهار فرزند پسر داشته که مزار هر یک از آنها، در گوشه‌ای از روستا جای گرفته‌است و از میان آنها، تنها مزار کیاداود، بر جای مانده است. اگر از موزه نیما حدود ۳۰۰ متر به طرف جنوب روستا حرکت کنید به این بنا خواهید رسید. مزار «سید امین» و «سید جلال» هم که از بزرگان یوش بوده‌اند، امروزه مورد اکرام و احترام اهالی روستا است و در نزدیکی گورستان قرار دارد. علاوه بر این در کنار رودخانه اوز رود که به رودخانه یوش هم شهره است، سنگ نگاره‌ای قرار دارد که در آن، تصویر اسب زین‌داری حجاری شده و به سبب جنس سنگ، به نام «سنگ سیاه» معروف است. «خانه تاریخی میرزا مهدی خان» هم دیگر جاذبه یوش است که البته به سبب کارکرد غیرمسکونی‌اش قابل بازدید نیست. این خانه یک کوچه بالاتر از موزه نیما، در کوچه سیروس طاهباز واقع شده‌است. اما تصور نکنید فقط تهران در عهد قاجار، باغشاه داشته‌است. یوش هم «باغ‌شاه» دارد که نقل است ناصرالدین شاه در یکی از سفرهایش به مازندران، در این باغ اتراق کرد و دو دختر از اهالی یوش را هم به عقد خود درآورد. حتی محمدحسن خان اعتمادالسلطنه در روزنامه خاطرات خود به تاریخ رمضان ۱۲۹۹ قمری آورده‌است: «امروزه از بلده نور کوچ است به طرف یوشی که وطن عایشه خانم و لیلی خانم زوجات شاه است.» این دو، خواهران «میرزا عبداللّه خان انتظام‌الدوله یوشی» ملقب به سردار امجد بودند.

سفرنامه ناصرالدین شاه قاجار به یوش

سرزمینی همه سبز

یکشنبه هفتم ]رمضان المبارک ۱۲۹۹ قمری[باید برویم به بلده یعنی منزل و سراپرده ما را بالاتر از بلده در سر آبی که از دره یوش می‌آید، زده‌اند. سوار شده راندیم. به قدر یک میدان اسب راه بود الی ده یا یالرود. ده خوبی است، تیول میرزا ولی مستوفی است. از دم خانه میرزاعلی مجتهد یالرود که برادر حاجی ملا هادی یالرودی مرحوم است گذشتیم. خودش بیرون آمد. خانه‌اش قدری خراب بود، حکم شد میرزا ولی مستوفی خانه‌اش را بسازد. از آنجا گذشته همه از کنار نهری که بید کاشته بودند رفتیم تا ده مرچ که آن هم تیول میرزا ولی است. به قدر یک فرسنگ همه جا از نهر و زیر سایه بید می‌رود.از این ده که به قدر یک فرسنگی راندیم راه به بغله کوه و دره تنگی افتاد، قدری هم سرازیری داشت. قوشی‌ها در اینجاها قدری فره کبک شکار کرده بودند. این راه دره تنگ زود تمام شده داخل زراعت و درخت‌زار قریه کلیک گردید، ده کلیک در کنار رودخانه‌ایست که از دره کمرود نور می‌آید. گویا ایامی که در لارو ورا رود هوا منقلب و بارندگی شده‌بود، اینجاها هم خیلی باریده و سیل زیادی آمده. آب دره کمرود صاف است اما آبی که از رودخانه «یوش» می‌آید و سراپرده را بر سر آن زده‌اند گل آلود است. خلاصه وارد منزل شدیم. اینجا روزها بادهای خیلی تند می‌آید چنانکه امروز هم خیلی باد آمد اما شب باد نیست و هوا آرام است. سرکرده و روسا و خوانین خواجوند و غیره آمده بودند به حضور رسیدند. حاصل اینجاها همه سبز است. اسفند تازه از زمین روییده‌است. روز چهارشنبه دهم ]رمضان المبارک ۱۲۹۹ قمری[ صبح سوار شده رفتیم از رودخانه بالا به طرف یوش. راه کمی طی کرده آن طرف رودخانه که جای باصفایی بود به جهت استراحت پیاده شدیم. کاغذ و عریضه‌جات زیادی جمع شده بود. به قدر چهار ساعت اوقات صرف کرده و همه را خواندیم و جواب نوشتیم. این قطعه که به جهت استراحت پیاده شده بودیم از اراضی زراعت قریه یاسر است که مال صدیق‌الدوله است. امروز باد زیاد آمد مخصوصا این دره نور و یوش وضعا طوریست که همیشه محل وزیدن باد است. عصر وارد منزل شدیم.

کجا بمانیم؟

خیلی ها به ویژه در این فصل که خنکای اوایل پاییز هم صورت را نوازش می‌دهد، ترجیح می‌دهند در چادر که البته باید ضدآب باشد، بمانند. علاوه بر این، با پرداخت حدود ۳۰ تا ۴۰ هزار تومان می توانید شب را منزل یکی از روستاییان به صبح برسانید. بهتر است پیش از سفر با آقای جمشیدی با شماره تلفن ۰۲۱۲۴۳۳۲۳۳ که مسوول موزه نیما هم هست هماهنگ کنید. البته خانم و آقای حق‌بیان هم می‌توانند در روستا به شما کمک کنند.

چه بخوریم؟

اگر از قبل و از طریق موزه، به خانم حق بیان سفارش دهید، می‌توانید خورش آلو، سرجاش (آش ترش) با سبزی و دوغ محلی نوش جان کنید که قیمت تمام شده‌اش به خوردن غذای محلی یوش می‌ارزد اما از دیگر غذاهای محلی این منطقه می‌توان هَلی برگه خورش (خورش آلو قرمز و برگه زردآلو)، لَوه کباب (نوعی کباب تابه‌ای)، گِروس پلا (ارزن پلو)، کَئی پلا (کدو پلو) درکنار نان‌های کلوانون و توتک اشاره کرد.

چه ببینیم؟

مردم از روستا در هر یک از مناسبت‌های ملی و آیینی، مراسم خاص خود را دارند. از  بازی‌های آنان می‌توان به دورنه‌بازی، تبارک، شیر بارانک، شیر پلنگ و بیچگو اشاره کرد. نباید از خاطر برد که هر یک از این آیین‌ها، موسیقی ویژه خود را دارند که امیری، طبری، یالبا و کتولی از جمله سازهای مردم یوش است.

چه سوغات ببریم؟

اگر به روستا رفتید حتما از معدود کارگاه‌های نجاری سنتی و ساخت تنرهای سفالی بازدید کنید و از چادر شب‌های بافته شده توسط بانوان یوشی نمونه‌ای به شهر خود ببرید تا به اقتصاد صنایع دستی روستا هم کمک کرده باشید. از میوه‌های تر و تازه باغ‌های یوش سروی بلند می‌درخشد. برادر بزرگم جلال آل‌احمد برای من روایت کرد که به عشق یوش، نیما جان سپرد… در شبی زمستانی بی تن پوشی مناسب به زادگاه رفت و در بازگشت چشمان عقابی‌اش خاموش شد. من با یوش به برکت زنده‌یاد سیروس طاهباز آشنا شدم. همان کتاب‌هایی که به همت جلال، موسسه تحقیقات اجتماعی نشر می‌داد، یکی از آنها مونوگرافی یوش بود. بی شک اگر سیروس نبود ما با آثار نیما رویارو نبودیم. سال‌های بسیار کوشید که از میان انبوه دست‌نوشته‌ها که گاه بر پشت کاغذ سیگاری، نیما شعرش را نگاشته بود مجموعه کامل آثار او را چون امانتی گرانسنگ به نسل ما و آیندگان سپرد.. سیروس، شیفته نیما و یوش بود. یک بار که به رم – پایتخت ایتالیا – آمد و میزبانش بودم روایت کرد که وصیت نیما عملی شد و استخوان‌های او پس از سال‌ها از امامزاده عبداللّه به یوش انتقال یافت. طاهباز از کسانی بود که تابوت نیما را پس از سال‌ها به دوش کشید و به یوش برد. بی‌گمان خانه پدری نیما به مهمان تازه خوش‌آمد می‌گفت…. دریغا که سال‌ها بعد طاهباز ناگهان چشم فروبست . بنا به خواسته‌اش، در کنار نیما، میهمان آن خانه شد. مراد و مرید در کنار هم … وقتی که شنیدم طاهباز به ناگهان هنگامی که از شعله های آتش چهارشنبه سوری می‌پرید، آتش جانش خاموش شد و پیکرش در کنار نیما جای گرفت. با خود خواندم:

دوست بر دوست رفت

یار برِ یار …

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

Call Now Button