پایان تلخ زندگی­ ای که شروع نشد

تحلیل و بررسی زندگی افرادی که در آخر خط دادگاه خانواده به بن بست رسیده اند؛شاید فرصتی فراهم کند تا به مشکلات خود از زاویه ای نگاه کنیم تا راهی برای حل آن پیدا شود.

زن جوان با لباس عروس برای قهر به خانه خواهرش رفت و دیگر به زندگی مشترک فکر نکرد.

پایان تلخ زندگی­ ای که شروع نشد

قهر و دعوا و درگیری از همان ابتدای نامزدی الهه و مجید چاشنی زندگی آن ها بود. گاهی بین زوج  جوان اختلاف  ها و دعواهایی سر می گرفت که هر کسی در جریان آن ها قرار م یگرفت فکر می کرد بین آن ها راه بازگشتی وود ندارد. اما زوج جوان هر بار برا ی ماندن در کنار یکدیگر تلاش کردند و سر انجام عروسی شان سر گرفت؛ول یختی شب عروسی هم از دعواهای همیشگی شان بی نصیب نماند و الهه و علی همان شب به این نتیجه رسیدند که تمام تلاش شان برای کنار هم بودن بیهوده بوده و راهی جز جدایی پیش روی ندارند. برای همین هم بود که الهه با همان لباس عروسی از همسرش قهر کرد و به خانه خواهرش رفت. الهه و مجید بعد از دوماه همدیگر را در راهروی شلوغ دادگاه خانواده دیدند. هر دو بدون حرف و کلامی پشت در شعبه۲۶۵ دادگاه خانواده ایستاده اند و منتظرند قاضی عابدی رسیدگی به پرونده آن ها را آغاز کند.

الهه درحالی که نیم نگاهی به همسرش می کند، چنین می گوید:«یک روز با خود فکر می کردم که اگر چند ساعت از مجید بی خبر باشم به قدری دلتنگش می شوم که دیگر حال خودم را نمی فهمم.آن روز ها رسیدن به مجید و پوشیدن لباس سفید عروسی برایم رویا بود.اما حالا می بینم که درست شب عروسی مان برایم تبدیل به تلخ ترین خاطره زندگی ام شد و درست  از همان شب دیگر حتی نمی خواهم یک لحظه هم با مجید زندگی  کنم.»

عاشقانه ها

«الهه همسایه مان بود. نمی دانم چند سال است که عاشق او هستم. شاید بتوانم بگویم از وقتی خودم را  شناختم عاشق او بوده ام.»مجید این را می کوید و در مورد ادامه ماجرای آشنایی اش با الهه را این طور توضیح می دهد:«الهه فرزند کوچک خانواده شان بود و بعدها فهمیدم که برای همه خواهر و برادرهایش خیلی عزیز است. دردانه پدرو مادرش هم بود و من فکرش را نمی کردم که بعد ها دقیقا از همین موضوع آسیبی جدی به زندگی ام وارد شود.آن  روز ها می دانستم که با وجود چهار برادر الهه نمی توانم به راحتی به او نزدیک شوم و سر حرف را با او باز کنم ، اما هر روز عشق او را در دل خودم می پروراندم.» الهه رشته کلام را دست می گیرد و در ادامه  حرف مجید می گوید:« از رفتار مجیدو نگاه هایش احساس می کردم که به من علاقه دارد. مرا که می دید دستپاچه می شد و سلام و علیک گرمی با خانواده ام می کردو بارها موقع خرید از پدر و مادرم خواسته بود که به آن ها کمک کند. در واقع نه تنها من بلکه خانواده ام هم فهمیدند که او مرا دوست  دارد.فکر کردن به این که یک نفر به من علاقه دارد برایم شیرین بود. برای همین من هم دلم می خواست با او صحبت کنم.»

زمان گذشت تا این که الهه دانشگاه قبول شد:«وقتی دانشگاه قبول شدم هر روز یکی از برادر هایم مرا به دانشگاه می برد اما خودم بر می گشتم . یک روز موقع برگشت از دانشگاه مجید را دیدم و سلام احوالپرسی کرد. منهم کمی سر حرف را با او باز کردم و در مورد درسش سوال کردم. بعد گفتم اگر اشکالی ندارد شماره اش را به من بدهد تا در مورد رشته  درسی اش از او بپرسم. اما این بهانه ای بود برای شروع ارتباط ما.»

مجید می گوید:« آن روز با خود فکر می کردم که خواب می بینم. به حدی خوشحال بودم که سر از پا نمی شناختم.»

خواستگاری و ازدواج

چند سالی از دوستی مجید و الهه گذشت تا این که بالاخره مجید تصمیم گرفت به خواستگاری الهه بیاید . الهه می گوید:« دلباخته همدیگر شده بودیم اما به خاطر شرایط خانواده من زیاد نمی توانستیم همدیگر را ببینیم و حتی با هم حرف بزنیم.تمام آرزوهایم رسیدن به مجید بود اما خیلی خوب می دانستم اگر به خواستگاری من بیاید خانواده ام چه شرایطی برای او تعیین می کنند. برای همین از او خواستم تا مهیا شدن شرایطش پاپیش نگذارد.»

مجید می گوید:« چند سالی طول کشید تا بتوانم اوضاع زندگی ام را سرو سامان دهم.بعد از خواستگاری الهه رفتم و فکر می کردم حالا که به عشقم ی رسم تمام رویاهای زندگی ام به حقیقت می پیوندند. اما درست از همان روز های اول نامزدی زندگی برایم تیره و تار شد.»

مشکلات پی در پی

الهه می گوید:«از همان شب بله برون اختلاف خانواده های ما آغاز شد. وقتی خواهر مجید با لحن تند گفت که مگر دختر شما چه امتیازی دارد که اینهمه شرط و شروط برایمان می گذارید؛ خانواده من خیلی ناراحت شدند.»

مجید می گوید:«بر خورد خانواده الهه با ما طوری بود که انگار ما از طبقه خیلی پایین تری هستیم. با این که ما از هر لحاظ شبیه هم هستیم و خانواده من از برخورد تحقیر آمیز آن ها ناراحت شدند.آن شب با التماس من به خانواده ام ماجرا ختم به خیر شد  و در واقع ما کوتاه آمدیم ولی مشکلات مان تمامی نداشت.»

دوران نامزدی الهه و مجید سراسر مشکل بود. الهه در مورد جرو بحث های آن زمان اضافه می کند: «من قبول داشتم که برخورد خانواده ام تند بود و زیاده روی کرده بودند؛ اما من در این موضوع دخیل نبودم.با این وجود از همان اول،همین موضوع باعث شد که خانواده مجید با من رفتار سردی کنند و هر بار که آن ها را می دیدم ناراحت می شدم و این موضوع موجب جرو بحث و دعوا بین ما می شد.»

مجید در ادامه می گوید: «خانواده الهه هر روز شرط جدیدی برایم می گذاشتند و وقتی می خواستم به خانه شان بروم احساس می کردم که وارد پادگان می شوم. تحت فشار زیادی بودم وخانواده خودم هم هر روز از رفتار خانواده الهه  به من شکایت و ابراز ناراحتی می کردند. همه این فشار های روحی باعث شد که سردی بدی بین من و الهه به وجود آید. گاهی سعی می کردم ارتباط مان را تقویت کنم و با محبت، گرمی ایجاد کنم. اما این تلاش چند ساعت دوام می آورد و باز هم موضوعی دیگر موجب مشاجره و دعوا بین ما می شد.»

تا این که یک روز دعوای بین زوج جوان بالا گرفت و خانواده­ها در مقابل هم قرار گرفتند. الهه چنین ادامه می­دهد: «روز تولدم به خانه مادر مجید رفتیم. مجید یک کیک گرفته بود و من هم خیلی ذوق داشتم و فکر می کردم لاقل به بهانه تولدم شاید چند ساعتی خوش باشیم. اما کیک را که آوردیم، خانواده مجید حتی سرشان را از تلویزیون به سمت ما برنگرداندند. رفتار سردشان باعث شد از شدت بغض احساس خفگی کنم. با ناراحتی لباس پوشیدم که از خانه­شان بیرون بزنم. مادرش گفت چرا سر هر چیزی ناراحتی راه می­اندازی و من از لحنش خیلی ناراحت شدم و بدون خداحافظی بیرون آمدم.»

مجید در این مورد می­گوید: «رفتار الهه خیلی شتابزده بود. اگر کمی صبر می­کرد خانواده من به او تبریک می­گفتند. اما مادر من هم از این که بدون خداحافظی بیرون رفت خیلی رنجید. ماجرا به همین جا ختم نشد و یک ساعت بعد مادر الهه زنگ زد و با گریه به من گفت با خانواده­ات به خانه­مان بیا. گفت حال الهه بد شده و با برادرش به بیمارستان رفته. خیلی نگران شدیم و سریع خودمان را به خانه­شان رساندیم. ظاهرا فشار عصبی باعث اُفت فشار الهه شده و زیر سرم رفته بود. آن شب ما الهه را ندیدیم اما مادرش ملاحظه را کنار گذاشت و در همان حالت عصبانیت برخورد تندی با ما کرد. خانواده من هم بیرون آ»دند و گفتند ما دیگر چنین عروسی نمی­خواهیم.»

شب عروسی

مجید اضافه کرد: «خانواده من به هیچ وجه کوتاه نمی­آمدند. الهه با من قهر بود و خانواده او هم به شدت عصبانی بودند. نزدیک عروسی­مان بود و نمی­خواستم زندگی­مان به این راحتی خراب شود. برای همین سراغ دایی بزرگم رفتم و از او کمک خواستم.»

با وساطت بزرگترهای فامیل سرانجام قرار شد عروسی مجید و الهه سر بگیرد: «فکر می­کردم بعد از عروسی نقش خانواده­ها کم رنگ می­شود و مشکلات من و الهه هم کمتر خواهد شد. برای همین در حالی که هنوز همه در دل­شان از همدیگر دلخور بودند جشن عروسی ما سر گرفت.»

اما شب عروسی اتفاقی افتاد که رابطه مجید و الهه را در کل تمام کرد. الهه می­گوید: «من هرگز به خانواده مجید بی احترامی نکردم. اما آن­ها حتی در جشن عروسی­مان هم به من نگاه نکردند، با من عکس نگرفتند و رفتار سردشان با من همچنان ادامه داشت. احساس می کردم جلوی همه مهمان­ها خجالت زده شده­ام. برای همین بعد از عروسی وقتی توی ماشین نشستم ناخودآگاه زدم زیر گریه. مجید عصبانی شد و داد زد و گفت گریه نکن. می­گفت از تو و از این وضع خسته شده­ام. من هم از رفتار او عصبانی­تر از قبل شدم و حرف­های بدی به خانواده­اش زدم. یک دفعه در کمال ناباوری به من یک سیلی زد. من هم گفتم ماشین را نگه­دار می­خواهم پیاده شوم. او فکرش را نمی­کرد که من واقعا پیاده شوم و نگه داشت و عذرخواهی کرد. دستم را گرفته بود که مانع من شود اما من پیاده شدم و با خواهرم تماس گرفتم که دنبالم بیاید.»

آن شب الهه با لباس عروس به جای خانه بخت به خانه خواهرش رفت.

در دادگاه

الهه با یاد آوری آنچه بین او و همسرش گذشت اشک می­ ریزد و می­گوید: «دل شکسته­تر از آن هستم که بخواهم حتی به صورتش نگاه کنم.» مجید می­گوید: «الهه می­توانست با خویشتن داری چنین آبروریزی بزرگی راه نیندازد. من همان موقع فهمیدم که چه اشتباهی کردم. تحت فشار زیادی بودم اما همان لحظه از او عذرخواهی کردم. حالا با این افتضاحی که به بار آمده ادامه زندگی ما محال است. احترام خانواده­هایمان که قبلا از بین رفته بود. حالا هم احترام میان خودمان هم از بین رفته و همه فامیل من و الهه از این جنجال با خبر شده­اند. الهه را دوست دارم اما ادامه زندگی با این بی آبرویی و بی حرمتی را ممکن نمی ­دانم.» به درخواست زوج جوان حکم طلاق توافقی را قاضی صادر کرد.

 

با استقلال مرز زوجی خود را مشخص کنید

یک خانواده باشید

دکتر نیلوفر الله وردی، دکترای روان شناس بعد از شنیدن ماجرای الهه و مجید گفت: «قبل از هر چیز باید این را بدانیم که روابط در دوران نامزدی و عقد و در حقیقت شمایلی کلی از زندگی مشترک آینده است و با تصور این که بعد از شروع زندگی همه چیز خودبه­خود درست می­شود نباید به مشکلات این دوران بی توجه بود بلکه باید در صدد حل و رفع آن باشیم. البته دوران عقد و نامزدی طولانی مدت به دلیل مسائل اقتصادی، باعث بروز مشکلاتی خواهد شد. بهتر است دوران نامزدی زیاد طولانی نشود، چون در طولانی مدت رعایت قوانین خانه پدری برای فرد متاهل که از همسر دور است دشوار خواهد بود و باعث ایجاد مشکل خواهد شد. اما اگر در نهایت طرفین به این نتیجه رسیدند که مشکلات لاینحلی با نامزد خود دارند بهتر است قبل از شروع زندگی روی روابط خود تجدیدنظر کنند.»

الله وردی در ادامه در خصوص لزوم استقلال برای ازدواج می­گوید: «عدم استقلال روحی و شخصیتی و حتی مالی نشان دهنده عدم بلوغ فرد و ناتوانی او در امر ازدواج است. زن و مردی که استقلال ندارند نمی­توانند مرزهای زوجی خود را مشخص کنند و باعث مداخله دیگران در حریم خود می­شوند. زوجین باید با کسب استقلال، حریم روابط زوجی خود را مشخص کرده و به کسی اجازه ورود به آن را ندهند.»

نویسنده : فاطمه شیخ علیزاده / منبع : مجله سرنخ

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

Call Now Button