آخرین سنگر سقوط نیست

کلاب سرنخ

از واژگونی اتوبوس دانشگاه علوم و تحقیقات هنوز زمان زیادی نگذشته است که شاهد سقوط هواپیمای بوئینگ 707 نیروی هوایی ارتش هستیم و در این پرواز 15 هموطن جان شان را از دست دادند. حتما دوباره تحلیل ها آغاز  می شود و رسانه ها تیتر یک خود را به خبر تلخ سقوط اختصاص می دهند.  در همین میان که اسامی شهدای این پرواز را می نویسیم به سالگرد سقوط هواپیمای  تهران به مقصد یاسوج  نزدیک می شویم(29 بهمن ماه 1396) پروازی که درآن 65 مسافر و خدمه پروازی جان شان  را از دست دادند. ماجرا دارد به این صورت پیش می رود که از چهلم قربانیان  یگ حادثه نگذشته حادثه  بعدی آغاز م ی شود، هنوز به سالگرد یک حادثه نرسیده ایم که فاجعه بعدی از راه می رسد.

دیگر نمی توانیم بنویسیم  تن آدمی شریف است؛ چون انگار نیست و هر روز در حوادث مختلف جان ها قربانی می شوند. آدمی است دیگر دلش می خواهد یک روز بیدار شود و اخبار تلخ  جلوی چشمانش رژه  نروند و هی به گمان «احمد شاملو» شاعر بزرگ، نگوید همه آلودگی است این ایام! و در غروب های سرد  زمستانی برای خودش با نیما یوشیج زمزمه نکند:«من دلم سخت گرفته است از این/میهمانخانه مهمان کُشِ روزش تاریک» آدمی است دیگر دلش می خواهد همه  سرسبزی باشد و صلح و دوستی و بخشش… واقعیت این است که در میان این حجم اخبار گوناگون که تلخ هم هستند زندگی ادامه دارد. شب، شهر را گرفته است.

چراغ های تهران روشن است؛ همین تهران خودمان که تا چند وقت پیش گرم و غبار آلود بود و زمستانش جان نداشت. حالا باد زمستانی  با آخرین توانش خودش را محکم به شهر می­کوبد. دی ماه که تمام شود کمر زمستان شکسته است، زمستانی که برای دیار در این چند سال اخیر چندان اخبار خوبی به همراه نداشته است. ماجرای آتش سوزی پلاسکو، زلزله کرمانشاه، سقوط هواپیما، واژگونی اتوبوس همه و همه اخبار زمستان هاست.

برف هم که سری به شهر نمی زند تا لااقل دل کودکان به سیاق گذشته به تعطیلی مدرسه ها و رهایی از مشق شب خوش باشدو تنها نصیب کودکان  تعطیلی مدارس آن هم به دلیل آلودگی هواست.حالا انسان چگونه می خواهد توقع داشته باشد که همچنان امیدوار باشد این گره سخت و محکم باز خواهد شد.اگرچه این همه ناامیدی از جان آدمی زیاد است،این جمله را پیرمردی می گوید که  هر شب جلوی داروخانه فردوسی در میدان فاطمی ،فال حافظ می فروشد.

پیرمردی که با لبخند می خواهد بگوید این سرماها و زمستان ها  هم خواهد گذشت و اگر غم نان بگذارد بهار و سبزی  هم از راه می رسد. آدمی است دیگر دلش  می خواهد یک روز کوله اش را بردارد و بزند به دلِ جاده ها؛ همان جا که مردمش ساده زندگی می کنند. اگرچه رفتن به همین جاده ها هم دل شیر می خواهد. البته اگر مبلمان جاده ها و آسفالت ها و لایی کشیدن شبانه اتوبوس ها و کامیون ها بگذارد آسوده  به مقصد برسید. یا مثلا در شهر هایی که جوانانش از کمبود امکانات،نبود  مکان  های تفریحی و بیکاری می نالند.

از نگاهِ دور برای شهری ها،زندگی در روستا و شهر های کوچک زیبا جلوه  می کند اما اگر پای درددل ساکنانش بمشینند آن وقت  می توان  درست قضاوت کرد که آن ها خوشبخت تر هستند یا ما؟ این نوشته ها و واژه سیاه نمایی نیست. حوادثی است که می بینیم و کج دار و مریز دنبال  راه حل برایشان می گردیم. دل مان می خواهد همه چیز گل و بلبل باشدو دیگر زمستان که شروع می شود هول نشویم سال آینده چه سانحه ای   در کمین مان است. دل مان می خواهد بخوانیم:«آخرین سنگر سقوط نیست و تا شقایق هست زندگی باید کرد…»

نویسنده : سارا غضنفری / منبع : مجله سرنخ