تقویم تاریخ

کلاب سرنخ

قصه تمام شده بود و پرونده، به نفع حبیب باید بسته می شد، بنابراین سکوت کردم و او هم بعد از این که حکم ناعادلانه اش را صادر کرد، به طرف ماموری چرخید که همراهم بود و گفت«ببرش زندان، بلکه چند سالی بمونه و آدم شه.»

بغض غریبی گلویم را گرفته بود، اما باز غرورم اجازه گریه کردن به من نمی داد و نمی گذاشت، لب به التماس باز کنم که به ناچار پا به پا مامور پرونده اتاق و راهروی دادگستری را به قصد زندان، ترک کردم.

زندان فصل تازه ای از زندگی من نبود، بلکه چهارفصلی بود که آن را بارها تجربه کرده بودم و آدم هایش را خوب می شناختم، آدم هایی که مثل مهره های شطرنج، هر روز جا به جا می شدند و من، مهره سیاه تازه ای بودم که ناخواسته باز روی این صفحه می آمدم.

ناباورانه، با استقبال گرمی رو به رو شدم! زیرا به محض این که پا از هشتی داخل گذاشتم، صدای آشنایی که مرا به نام می خواند از پشت سر در گوشم پیچید که گفت: «جمال مردای روزگار رو عشقه، خوش اومدی آتقی» و همزمان مقداری نقل و نبات روی سرم ریختند. رو که برگرداندم، جمشید تک دست و نوچه های هم سلولی اش را دیدم که در یک چشم به هم زدن، روی دست آن ها طبق شدم و مرا به سلول خودشان بردند.

جمشید را از سال ها قبل، یعنی زمانی که با او تیله بازی می کردم، می شناختم. او هم آدم هویت گم کرده ای مثل خودم بود که در به در دنبال خودش می گشت و امروز این جا (وکیل بند) بود و خیلی ها به قول معروف از او حساب می بردند.

منبع : مجله سرنخ